زینب ابوطالبی
تابستان سالی که به کلاس دوم راهنمایی می رفتم در بی خیالی تعطیلی مدرسه ها بهانه بیدار شدن هر صبح ما برنامه کودک شبکه اول بود که کارتون های درخواستی را پخش می کرد و دخترخانمی چادری اجرای آن را برعهده داشت و آنقدرصمیمی که دیگر دیدن کارتون های درخواستی بهانه ای می شد هر صبح ساعت 9 خواب تعطیلی را از پتو جمع کنیم تا پای حرف های شیرین و خودمانی مجری برنامه بنشینیم و اینچنین چه زود تابستان آن سال تمام شد .
و سال بعد هم تمام تابستان را منتظر بمانیم تا باز همان مجری چند روز مانده به شروع مدارس و در گرما گرم مراسم جشن عاطفه ها سیمای مهربانش روی قاب جادویی بنشیند تا با موسیقی بوی ماه مدرسه حضور نزدیک مهر را یادآورشود .
دیگربار شبی که همه مردم روی زمین چند ساعت مانده به پخش فینال جام جهانی فرانسه را با دلواپسی کاذب مهیجی چشم بر جعبه جادویی خیره مانده اند بازهمان خانم مجری این باردر برنامه ای از خودش و پدر روحانی شهیدش چنان سخن می گوید که نسیم آرام مهربانی را در پرتو معنویت و یاد خدا برروزنه ی قلب ما نشان می آورد .
اینک چند سال بعد کودکی را که جوانی خام گشته است دربرهوت خفتگی و گناه این بارنیزبا گشودن دفتر خاطرات همسران شهدا دربرنامه نیمه پنهان ماه عاشقانه عطر حضور معنویت شهدا را چنان می فشاند که ابر های سیاه قلبی را درشست و شوی باران و اشک از خاطره اش می زداید و دیگربارشمیم بهارنارنج ، نسیم زندگی را در هوای کودکی به بارمی آورد .
خواهرم خانم ابوطالبی و همه عوامل برنامه وزین و معنوی نیمه پنهان ماه این کمترین سپاسگزاری من را پذیرا باشید .
